تبليغاتX
برگ سبزي است تحفه درويش

الفبا از پ ، و ، ل شروع م?شه ،بابا د?گه آب نم?ده چون اداره آب و فاضلاب آب رو قطع کرده ،دهقان فداکار پ?ر شده و دنبال چندر غاز مستمر? از ا?ن اداره م?ره تو اون اداره..!!

مرغا هورمون خوردن وخروس شدن، خروسا مامان? شدن برا? مرغا عشوه م?ان و ناز م?کنن، سن ازدواج مرغا بالا رفته د?گه تخم نم? کنند،چوپان دروغگو عز?ز شده و کل? طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن.

مامانشونم دو سه روز?ه رفته تا?لند گ?ساشو ببافه، دارا و سارا رفتن فرانسه کباب? باز کردن، کوکب خانم رفته ?ه ماکروفر سامسونگ خر?ده و د?گه حوصله مهموندار? رو نداره و جواب تلفن رو هم نم?ده، کبر? موهاشو مش کرده و تصم?م گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو ?ه کاسست، حسنک گوسفنداشو فروخته و پ?کان خر?ده مسافرکش? م?‌کنه، آرش کمانگ?ر معتاد شده و د?گه سنگ هم نم? تونه پرت کنه، ش?ر?ن، خسرو و فرهاد رو پ?چونده و با دوست پسرش رفته اسک?، رستم و اسفند?ار اسباشونو فروختن و موتور خر?دن م?رن ک?ف قاپ?،پتروس از بس با دوست دختراش چت کرده انگشت درد گرفته و د?گه نم? تونه انگشتشو بکنه تو سوراخ سد، خانواده آقا? هاشم? د?گه بنز?ن ندارن برن مسافرت در ضمن دل خوش? هم از راه و سفر ندارن چون آخر?ن بار? که تو راه گوشت کباب? خر?دن چوپان دروغگو گوشت خر بهشون فروخته......

و ا?ن واقع?ت جامعه امروز ماس...بدون ه?چ شک و ترد?د?

نوشته شده در ساعت 8:0 توسط مهدي | لینک ثابت |
الو خدا!!!!!!!
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي
ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد
وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را
بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم
بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست
نداري بزرگ بشی؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم
.اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار
داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست
نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه
اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش
رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من
رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو
کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو
رفت

نوشته شده در ساعت 15:56 توسط مهدي | لینک ثابت |
سه پير مرد
خانمي3پيرمردجلوي درب خانه اش ديد.
- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر 3 با هم وارد نمي شويم.
خانم پرسيد چرا؟
يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است. حال با
همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق
شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و
محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق
دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
2 نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را
دعوت کردم!
يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، 2 نفر
ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.هر جا
عشق باشد*
*موفقيت و ثروت هم هست!*

نوشته شده در ساعت 15:54 توسط مهدي | لینک ثابت |
مسير رفاقت

گفتي مثل يه كوه پشت سرتم،بهم تكيه كن
تكيه كردم،اما افتادم،آخه فقط غبار بودي

گفتي زمين زير پاتم،محكم قدم بردار
محكم برداشتم،اما خوردم زمين،آخه تو يخ بودي

گفتي چترتم،برو زير بارون
رفتم،اما خيس شدم،آخه تو بسته بودي

گفتي خودكارتم،بنويس هرچه دل تنگت مي خواهد
نوشتم،اما ننوشت،آخه تو تموم شده بودي

گفتي سنگ صبورتم،باهام حرف بزن
حرف زدم،اما خورد شدم،آخه تو كلوخ بودي

گفتي جا سويچيتم،كليدت رو بده به من
دادم،اما خسته شدم،آخه تو دلم رو واسه همه باز كردي

گفتي قاب عكستم،عكست رو بده من
دادم،اما شکستم،آخه وقتي قاب افتاد شكست
زير عكسم،عكس يكي ديگه بود

گفتي رفيقتم،بزن قدش
زدم،اما تو محو شدي،آخه تو حباب بودي

حالا من ميگم:هي رفيق پاشو از خواب،سرتو از رو شونم بردار…
چيه ؟فكر كردي خواستم با بهم زدن خوابت تلافي كنم ؟
نه ! خواستم بگم رسيديم ته خط، كل مسير خواب بودي
مسير رفاقت…

نوشته شده در ساعت 15:47 توسط مهدي | لینک ثابت |
دختر كور
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت ،که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یک نفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو خواهم شد » و چنین شد که آمد آن روزی که

….

یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانهها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست .دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت :« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

نوشته شده در ساعت 20:30 توسط مهدي | لینک ثابت |
دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟ دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟ تا ابد دور تو
دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟



تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟



مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟



مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟



خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟



شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

نوشته شده در ساعت 20:21 توسط مهدي | لینک ثابت |
مادر
گفتم مادر! ... گفت: جانم
گفتم درد دارم! ... گفت: بجانم
گفتم خسته ام! ... گفت: پریشانم
گفتم گرسنه ام! ... گفت : بخور از سهمِ نانم
گفتم کجا بخوابم! ... گفت: روی چشمانم
...
اما یک بار نگفتم:
مادر من خوبم
شادم...!

همیشه از درد گفتم
و از رنج.....!

... مادر دوستت دارم ...

نوشته شده در ساعت 9:7 توسط مهدي | لینک ثابت |
حكم
بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم !

بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل !


با دلت ، دل حکم کن !


حکمِ دل :


هر که دل دارد بیندازد وسط ، تا ما دلهایمان را رو کنیم ...


... ... دل که رویِ دل بیفتد ، عشق حاکم میشود ... پس به حکمِ عشق ، بازی میکنیم .


این دلِ من !


رو بکن حالا دلت را !


دل نداری ؟!


بُر بزن اندیشه ات را ...


حکم لازم ، دل سپردن ، دل گرفتن ، هر دو لاز
م

نوشته شده در ساعت 18:9 توسط مهدي | لینک ثابت |
دلم تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که اینجا می‌آید ودست ‌نوشته‌هایم را می‌خواند .

کسی که تنها ردپایش یک " غریبه ........" است و بس.

کسی که او را "....................." می‌نامم.

دلم برای او تنگ است که خدا به اندازه وسعتِ چشم‌های دریائیش باران می‌بارد.

برای او که دست‌هایم در دست‌هایش جوانه زد.

برای او که عشق را به من بخشید .

نوشته شده در ساعت 18:3 توسط مهدي | لینک ثابت |
فکر مرگ آور
نیک سیترمن کارمند جوان و پرشور راه اهن بود. او مشهور بود که مرد بسیار فعال و پرکاری است.

زن بسیار خوب; دو فرزند و دوستان فراوان داشت.

یکی از روزهای تابستان به کارکنان قطار اطلاع داده شد به خاطر سالروز تولد رئیس میتوانند یک ساعت کارشان را زودتر تعطیل کنند.

نیک در حالی که اخرین واگن قطار را وارسی می کرد برای چندمین بار در کوپه ای که یخچال قطار بود محبوس شد.

او که میدانست کارکنان انجا را ترک کرده اند و کسی نیست که به او کمک کند تا او را نجات بدهد به وحشت افتاد.

انقدر با مشت به در کوبید که دست هایش خونی شدند و به دلیل انهمه فریادی که کشیده بود صدایش گرفته بود.

با توجه به اطلاعاتی که داشت درجه حرارت واگن صفر بود.

به ذهن نیک رسید که'' اگر نتواند از اینجا بیرون بروم منجمد میشوم!''

او که میخواست همسر و خانواده اش بدانند چه اتفاقی برای او افتاده چاقویی پیدا کرد و روی کف چوبی واگن نوشت:"به شدت سرد است.بدنم دارد کرخت می شود.کم کم دارم به خواب می روم. اینها اخدین کلمات من هستند"

روز بعد کارکنان قطار در واگن یخچال را باز کردند و نیک را مرده یافتند!

ظاهرا همه چیز نشان میداد که او منجمد شده است و در اثر ان جانش را از دست داده است.

اما حقیقت این بود که یخچال واگن کار نمیکرد!! و حرارت در واگن 55 درجه فارنهایت بود!

نیک با نیروی افکار خودش جانش را از دست داده بود.

                                                                                                     

                                                                                    "اصول موفقیت"

 

ایا میدانید بزرگترین دشمن شما در این دنیا کیست؟

بزرگترین دشمن شما همان ذهنتان است.

افکار منفی در سر پروراندن فکر و ذهن ما را به دشمن شماره یک ما تبدیل می کند.

                                              

                                                                               "باربارا دی انجلس"

نوشته شده در ساعت 17:1 توسط مهدي | لینک ثابت |
CopyRight © 2009-2010 - MEEK.IR قالب وبلاگ در
منو اصلی
<-BlogAbout->



آرشیو موضوعات


آرشیو مطالب


لینک های اصلی


لینک های روزانه


    نویسندگان


    امکانات و توضیحات

    طراح قالب: goldskin.ir

    سیاوش قمیشی

    جزیره

    آرشیو کد آهنگ

    دانلود همین آهنگ




    .:: تمامی حقوق مادی و معنوی مطالب برای http://raesmopalmo.blogfa.com محفوظ است و هر گونه کپی برداری بدون اجازه مدیر غیر قانونی می باشد ::.
    گلد اسکین